ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۳۱  

رو سر بنه به بالین

تنها مرا رها کن

ترک من خراب

شبگرد مبتلا کن

مائیم و موج سودا

شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا

خواهی برو جفا کن

خواهی بیا ببخشا

خواهی برو جفا کن



 
 
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/٢٦  

بیایید، بیایید، به گلزار بگردیم

برین نقطه ی اقبال چو پرگار بگردیم

بیایید، بیایید، به گلزار بگردیم

برین نقطه ی اقبال چو پرگار بگردیم

بیایید که امروز به اقبال و به پیروز

چو عشاق نو آموز بر آن یار بگردیم

بر آن یار بگردیم

در این خاک، در این خاک، در این مزرعه ی پاک ( 2 )

به جز مهر، به جز عشق، دگر بذر نکاریم ( 2 )

در این خاک، در این خاک، در این مزرعه ی پاک ( 2 )

به جز مهر، به جز عشق، دگر بذر نکاریم ( 2 )

---

در این غم چو زاریم، در آن دام شکاریم ( 2 )

دگر کار نداریم، در این کار بگردیم

شما مست نگشتید، شما مست نگشتید و زان باده نخوردید ( 3 )

چه دانید، چه دانید که ما در چه شکاریم ( 2 )

خیزید، مخسبید که هنگام صبوح است ( 2 )

ستاره روز آمد و آثار بدیدیم

بیایید، بیایید، به گلزار بگردیم

برین نقطه ی اقبال چو پرگار بگردیم

بیایید، بیایید، به گلزار بگردیم

برین نقطه ی اقبال چو پرگار بگردیم

 

***

 

اصل شعر مولانا جلال الدین محمد رومی بلخی ( مولوی ) به شرح زیر است:

 

بیایید بیایید به گلزار بگردیم                            برین نقطه ی اقبال چو پرگار بگردیم

بیایید که امروز به اقبال و به پیروز                    چو عشاق نوآموز بر آن یار بگردیم

بسی تخم بکشتیم برین شوره بگشتیم بر آن حب که نگنجد در انبار بگردیم

هر آن روی که پشتست به آخر همه زشتست    بر آن یار نکو روی وفادار بگردیم

چو از خویش برنجیم زبون شش و پنجیم            یکی جانب خمخانه ی خمار بگردیم

درین غم چو نزاریم در آن دام شکاریم                دگر کار نداریم درین کار بگردیم

چو ما بی سر و پاییم چو ذرات هواییم               بر آن ناده خورشید قمروار بگردیم

چو دولاب چه گردیم پر از ناله و افغان

چو اندیشه ی بی شکوت و گفتار بگردیم

 

 

* کلیات شمس تبریزی، مولوی، نشر آینده، 1380، غزل 1473، ص 551

 

بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم                    بجز عشق بجز عشق دگر کار نداریم

درین خاک درین خاک درین مزرعه ی پاک                 بجز مهر بجز عشق دگر تخم نکاریم

چه مستیم چه مستیم از آن شاه که هستیم              بیایید بیایید که تا دست برآریم

چه دانیم چه دانیم که ما دوش چه خوردیم               که امروز همه روز خمیریم و خماریم

مپرسید مپرسید ز احوال حقیقت                         که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید              چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم

نیفتیم بر این خاک ستان ما نه حصیریم                برآییم بر این چرخ که ما مرد حصاریم

 



 
 
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٥  

forgotten Krishna

we fallen souls

paying most heavy

the illusiosn toll

darkness around

all untrace

the only hope

his divine grace

 

by:srila prabhupada



 
 
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/٢/۱  

the important thing is  not to think much

but to love much

and so,do that which best stirs you to love

 

saint teresa of avila

 

 



 
 
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩۱/۱/٢٥  

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست



 
 
ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱٢/۱٤  

من آزمودم مدتی . بی تو ندارممممممممممممممممممم لذتی

کی عمر را لذت بود بیملح بی پایان تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



 
 
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٥  

من عاشق و شیدایم

دیوانه و رسوایم

آتش زده در خرمن

بازیگر پیدایم

ای آن که همه نوری

هم سوزی و هم شوری

من تشنه و سرگردان

در بادیه تنهایم

ای دل

ای دل

ای دل داد از این دل

داد از این دل

این نور از آتش نیست

نور دل جانان است

از سوز چه باکی هست

من عاشق و شیدایم

ای دل

ای دل

ای دل داد از این دل

داد از این دل

داد از این دل

 

تصنیف شیدا



 
 
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٠/٧/٢٢  


 

Thich Nhat Hanh

You probably received a college degree that you spent years working for, and you thought that happiness would be possible after you got it. But that was not true, because after finding a job, you continued to suffer. You have to realize that happiness is not something you find at the end of the road. It is here, now 



 
 
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/۱٦  

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
زان روی که حیرانم من خانه نمی‌دانم

ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
کو خانه نشانم ده من خانه نمی‌دانم

زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش
پیش آ و مرنجانش من خانه نمی‌دانم

وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش
وز خانه مکن دورش من خانه نمی‌دانم

من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی‌دانم

ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف
بر راه دلم این دف من خانه نمی‌دانم

شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم
می افتم و می خیزم من خانه نمی‌دانم



 
مولانا
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٠/٧/٩  

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که درین شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه، چه قومیم و کجاییم؟
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفتخر تبریز
رحم آر که ما سوخته‌ی داغ خداییم